دخترآسمانی من

خدا پریای عزیزم رو در 15 اردیبهشت 90 در یک روز بارانی در اغوشم جای داد

روز به دنیا اومدن پارسا

پریای مامان همیشه نگران این بودم که روزی که میرم بیمارستان تو چه کار میکنی ؟من چطوری میتونم ازت خداحافظی کنم و شب که عادت داری فقط با من بخوابی چطور بدون من خوابت ببرهغمگین؟

خلاصه بعد از دو هفته فکر کردن برنامه این شد که عمه فهیمه بیاد خونه پدر جون دنبالت و بری اونجا.

عصر بعد از جمع و جور کردن وسایل رفتیم خونه پدر جون و از اونجا که دیگه دوست داشتی داداشی زودتر بیاد میپرسیدی کی میاد به دنیا و منم در جواب میگفتم هر وقت که وسایلش رو برداربم و شب بریم خونه پدر جون انگار فهمیده بودی دیگه وقتشه و هر جا میرفتم میومدی دنبالم و وقتی رفته بودم ارایشگاه بابا جون زنگ زد که پریا داره بهونه گیری میکنه با اینکه همیشه به راحتی پیش عزیز جون میموندیغمگین

خلاصه صبح زود بعد از نماز اومدم کنارت دراز کشیدم و نگات کردم و بوت کردم و بغضم رو خوردم نمیدونم چه حس عجیبی بود دلم میخواست با بوی تو برم فکر مبیکردم نکنخ اخرین باری باشه که دارم بچمو بو میکنم و میبینمغمگین

دلم میخواست بیدار بشی که باهات خداحافظی کنم ولی از طرفی میترسیدم که پشت سرم گریه کنی خلاصه بیدار شدی و عزیز جون میگفتن دیگه نرو جلو بیا بریم ولی دلم نیومد اومدم جلو بوست کردم و بهت گفتم مامانی جون دارم میرم بیمارستان که داداشی رو به دنیا بیارم و بعد عمه فهیمه میاد دنبالت که بری خونه اونا تو هم با وجود بغضی که داشتی ولی گریه نکردی .

بعد از شرایط سخت عمل و بعد عمل عصر که عمه فهیمه میخواست بیاد دیدنم گفتم تو رو نیارن چون دلم نمیخواست منو توی حالت دردمندی ببینی و شب هم بابا جون با اینکه دلش نمیومد رو زودتر فرستادم که تو تنها نباشی و عمه فهیمه کلی از اینکه تو دختر فهمیده ای هستی تعریف محبت

روز بعد هم به باب جون گفتم که هر وقت میخواست با شما بیاد خبرم کنه و وقتی که اومدی سرم وسوند رو باز کزده بودن و من خودمو به سختی لبه تخت کشوندم که وقتی تو اومدی من خوابیده نباشم و تو اومدی و من و باب اول از وجود پارسا هیچی نگفتیم و تو خودت کم کم به پارسا توجه نشون دادیمحبت

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 11:27 ] [ ملیحه ] [ ]
شیرین زبون مامان

چند شبه که به دلیل عوض شدن شرایط خونمون به خاطر اومدن اقا پارسامحبت شما شبها بد خواب میشی و روال خوابت از دستم در رفته بود. یکش ب که منم حسته و تو شنگول توی تختت بالا پایین میپریدی گفتم مامان جون بخواب دیگه الان بوق سگ شدهخجالت. چند هفته بعد که داشتی توی تختت لنگ و لگد میزدیچشمکیکباره توی تاریکی شب با چشمای قشنگت با برقی که همیشه عاشقشم گرد کردی و گفتی :اهان مامان الان بوق سگ زنگ میزنه من باید بخوابمخنده

من اون لحظه تنها کاری که ازم بر میومد این بود که بغلت کنم و ببوسمت .محبت



[موضوع : ]
[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 10:52 ] [ ملیحه ] [ ]
کاردستیهای پریا در زمستان 92

عصرهای زمستون که نمیشد بریم بیرون با کاغذ رنگی برات شکل میبریدم و تو میچسبوندی و کلی چیزی یاد گرفتی منم در کنار تو کلی ذوق میکردم و نمیفهمیدم چطور ساعتها میگذره اینم نمونه کارهای تو عزیزکمقلب

 

درخت پاییزی

 

با این بادکنکها رنگها رو یاد گرفتی

اصرار داشتی که واسه بستنی قیفی دستمال بذارمنیشخند

دستهای کوچولوی پریا

با این کاردستی یاد گرفتی رعد و برق چیه و کاربرد استفاده چتر

 

 

اصرار داشتی که لپهای صورتکت باید اونجا باشه

 

 

 

اینم قیچی که نقاشی کرده بودی که برای تابستون ٩٢ بود

 

 



[موضوع : ]
[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 10:59 ] [ ملیحه ] [ ]

عزیز دل مامان توی این چند ماه که نتونستم بیام به خاطر این بود که شرایط جسمسم اجازه نشستن و در حقیقت فرصت نشستن پای کامپیوتر رو نمیداد. به امید خدا ١٥ روز دیگه یک فرشته کوچولو به اعضای خانواده کوچیکمون اضافه میشه داداشی یا داداش پارسا (به قول تو پارشا)قلب

از شهریور که فهمیدم یک فرشته دیگه داره میاد هم خوشحال بودم و هم نگران تو آخه تو هم هنوز  کوچیکی عزیز دلم و نمیدونستم میتونی با شرایط جدید کنار بیای یا نه؟ ولی حقا که غافلگیرم کردیماچ

و همون موقع باباجون به تو گفت که یک نی نی توی دل مامانیه هر چند من دوست نداشتم تو اینقدر زود بفهمی ولی الان که به عقب برمیگردم میبینم حقا که خوب با من همکاری کردی انگار کاملا درک کرده بودی که من نمیتونم یک سری کارها رو دیگه انجام بدم .

از اون موقع دیگه روی پا نخوابوندمت و میذاشتمت توی تختت و با خوندن دو یا سه تا کتاب قصه و لالایی و شعر عروسک قشنگ من و در اخر هم گفتن چند تا لغت به انگلیسی که حتما باید انجام میدادیم و بعد هم نازلالا میخوابیدیخواب اوایل تا دو ساعت طول میکشید که بخوابی ولی بعد دیگه به این روش عادت کرده بودیماچ

لغات زیر رو به انگلیسی یاد گرفتی توی این مدت:

دست ،پا،دندان،گوش،چشم،مو،ابرو،کتاب،مامان،بابا،گربه،سگ،شیر،آب

دیگه میدونستی که برای پایین اومدن از تخت باید از صندلی کنار تختت کمک بگیری و بیایی پایین و حتی یک بارم به من نگفتی که بغلت کنم و از تخت بیارمت پایین حتی نیمه شب که برای جیش میخواستی بری وقتی منو صدا میکردی و من میومدم با کمک من گیج و ویج ار تختت میای پایین و میریم دستشویی.

خلاصه مامان دوستت داره دختر کوچکم

 



[موضوع : ]
[ جمعه 29 فروردين 1393 ] [ 10:05 ] [ ملیحه ] [ ]
تبتو بوس کنم!

چند روزه که گل دخترم همش یا دستهامو بوس میکنی و یا صورتم رو من رو لبالب سرشار از عشق میکنی قلب

اول بگم که ممنونم خدایاماچ

بعد بگم چند روزی بود که سرما خورده بودی و من دستم رو روی پیشونیت میذاشتم و  میگفتم که تب داری مامان جون  و استامینوفن و پاشویه و...

بعد از یک هفته که حالت خوب شد هر بار که میخواستی بوسه بارونم کنی اول این لپ بعد لپ دیگه و بعد میگفتی مامان میخوام تبتو بوس کنم سوالمنم که پلانگتونچشمک میموندم که کجامو میخوای بوس کنی بعد خوت با دو تا دستهای کوچولوت سرمو خم میکردی و پیشونیمو میبوسیدی بار اول و دوم نمیفهمیدم ولی بعد متوجه شدم چون این  چند روز من دایم دستم به پیشونیت بود و حرف تب داره میزدم شما هم فکر میکردی که اسم پیشونی تبهقهقهه

الهی من فدای شیرین زبونیت بشم که هر روز زندگیمو شیرین تر از روز قبل میکنی

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 11:43 ] [ ملیحه ] [ ]
آدامست کو؟

چند روزه داری آدامس خوردن رو یاد میگیریلبخنداول که فقط شیرینیشو میخوردی و بقیه اشو قورت میدادی مرحله بعد این بود که کمی میجوییدی و بعد قورت میدادی و مرحله بعدترش این بود که میجوییدی ولی باز هم قورت میدادیناراحتو بابا جون روی قورت دادن آدامست حساس شده بود این بود که یک بار که آدامست رو قورت دادی اومدی سریع پیش باباجون و گفتی : بابا جون من که آدامسم رو قولت ندادم فقط رفت توی گلوم بعدشم نی نیم آدامسم و خولدهیپنوتیزم

قربون شیرین زبونیت برم.من داشتم از خنده میترکیدم ولی باید جلوی خودم رو میگرفتم.

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 17:29 ] [ ملیحه ] [ ]
شیرین زبونیهات منو کشته

عزیز دلم هر روز  که بیدار میشم و صدای تو رو میشنوم که میگی مامان جون وقت صبحه پاشو صبحونه بخوریم انگار تازه متولد میشم انگار خدا رو بیشتر حس میکنم شیرین زبونیهات هر روز بیشتر از روز قبل میشه و من و بابا رو هر روز بیشتر از روز قبل غافلگیر میکنی

یک روز داشتیم نهار میخوردیم ماهی با سیب رمینی که غذای مورد علاقه شماستزبان بهت گفتم مامان جون غذامونو تمام کنیم تا میز رو جمع کنیم و بعد بریم بخوابیم که دیدم شما اومدی  پایه های میز رو گرفتی و میگی نه میز خودمونه نمیخوام میزمون روبه کسی بدی  اول متوجه نشدم  بعد که فهمیدم بهت گفتم مامان جون میز رو نمیخوام به کسی بدم که که منظورم بشقابهای روی میزه که جمع کنیم ببریم توی آشپزخونه قهقهه و از اونجا که مامانت کمی خوش خنده هست کلی خندیدمقهقهه

دو هفته بود که به علت تصادف ماشینمون توی پارکینگ اگاهی  بود یک روز تو با حالت نگرانی گفتی خوب مامان حالا که ماشینمون تفادص کرده ما چه جوری بریم خونه عزیز جون و پدر جون؟خیال باطل

 

خدایا ممنون که پریا رو داریم

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 11:12 ] [ ملیحه ] [ ]
بیستمین دندون
دیشب موقعی که داشتم دندونای خوشگلتو مسواک میزدم در کمال تعجب دیدم بیستمین دندونت تا نیمه در اومده . گلکم چهار دندون کرسیت از اول شهریور شروع به در اومدن کردن و دیشبم هم که اخریش یعنی در مدت دو ماه 4 تا دندون . ممنونم گل مادر که صبوری کردی.

[موضوع : ]
[ جمعه 3 آبان 1392 ] [ 7:45 ] [ ملیحه ] [ ]
ورژن جدید از قصه بز زنگوله به پا

از اونجا که وقتی یاد فیلمها و کارتونها و  یا حتی قصه های دوران کودکیم میفتم میبینم چیزی جز روانپریشی هیچی به دنبال نداشته دلم به حال هم نسلهای خودم میسوزه .

چند نمونه میارم اگه دروغ میگم بگین دروغه مثلا کارتون بینوایان کزت کوچولو که مادرش مرده بود و کارگری میکردن و یک خانم و اقای تناردیه بهش زور میگفتن و ازش بیگاری میکشیدن و یا کارتون سیندرلا نامادردی و خواهر های ناتنی حق اون دخترک رو ضایع میکردن و یا کارتون هاچ زنبور عسل دنبال مادرش میگشت و اخر هم نشون ندادن که چی شد و بچه های هاج و واج رو که منتظر وصال مادر و فرزند بودن رو رها کردن به حال خودشون و دخترک کبریت فروش و و و 

کتاب داستاهامون هم همینطور گرکه میاد و بره ها رو میخوره و یا گرگه و شیره و ببره میخواد پیرزن رو که میخواسته بره خونه دخترش رو بخورن و یا خاله سوسکه که موقع انتخاب همسر میپرسه اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی ؟ و و و

من بعضی وقتها میخوام واسه پریا از قصه های زمان خودمون رو بخونم موقع خواب هیچی نمیتونم انتخاب کنم این بود که یک شب اومدم و ورژن جدیدی از بز زنگوله به پا درست کردم :

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

خانم بزی ما سه تا بچه داشت شنگول و منگول و حبه انگور. یک روز خانم بزی میخواست بره بیرون خرید کنه ،بچه هاشو صدا زد و گفت بچه های من ،من که رفتم بیرون در رو روی غریبه ها باز نکنین،شنگول و منگول و حبه انگور هم گفتند چشم مامان جون.

خانم بزی که رفت بعد از مدتی در خونه شنگولو منگول و حبه انگور زنگ زدن شنگول که داداش بزرگه بود از چشمی در نگاه کرد دید عزیز جونشونه (مادربزرگ به زبان پریایینیشخند)و در رو باز کرد و عزیز جون مهربون واسه این که بچه ها تنها نباشن اومده بود پیششون و بچه ها هم واسه عزیز جون میوه و شیرینی و چای اوردن.

دوباره زنگ خونشون رو زدن دوباره از چشمی در نگاه کردن و دیدن یک اقای غریبه که نمیشناختنشون در میزنه و میگه در رو برای من باز کنین ولی اونها گفتن ما نمیتونیم در رو برای شما باز کنیم آخه ما شما رو نمیشناسیم برین و وقتی مامان یا بابامون اومد با شما صحبت میکنن.

خلاصه دوباره در زد و دایی اومد و مراسم پذیرایی و دوبار در زد و پدر جون امد و مراسم پذیرایی و....

تا یکیم قصه من در آوردیم طولانی بشهنیشخند

خلاصه گاهی این ورووجکها آدم رو وادار میکنن که یکم فکر کنیقلب

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 19:52 ] [ ملیحه ] [ ]
تابستان 92

امسال تابستان بدون مسافرت ولی خوبی داشتیملبخند

دایی مجید تقریبا سه ماه مشهد بود و هر روز هم رو میدیدیم و تو هم خیلی با دایی مجید کیف میکردی

حالا تابستان امسال رو به روایت تصویر توضیح میدمچشمک

 

گاهی سر ظهر مایو یا به قول خودت ماهی رو تنت میکردم و میزدی به آبزبانعینک

 

بعضی روزامون هم به مهمونی رفتن و یا عروسی رفتن میگذشتخیال باطل

اینجا داشتیم میرفتیم خونه هدی جون مامان یاسین عزیزم

اینجا عروسی باغ سالار بودیم که شما و ستایش نوه خالم گل مجلس شده بودین قلب

اینجا هم همون عروسی توی باغ سالار اومدیم توی محوطه مراسم گل پرت کردن عروس و داماد بود که شما و بابایی سخت مشغول باودین با آب نما هاچشمک

اینجا هم عروسی یکی از اقوام دور دعوت بودیم. قربوت برم که تا میگم پریا به دوربین نگاه کن یک ژست عجیب غریب در میاریخنده

 

بعضی روزها هم میرفتیم پیک نیک و اینجا دررود نیشابور بود

واینجا هم که با سینا پسر دایی حمید اومدیم پارک

و بعضی روزها هم دایی جونها با خواهر زادشون کلی کیف میکردن

اینجا دایی حمید که شما رو هم خیلی دوست داره ولی نمیدونم تو چرا نمیتونی هنوز با دایی جون ارتباط برقرار کنیزبان

اینجا هم بادایی مجید که خیلی دوسش داری در حال بازی کردنقلب

گاهی توی تراس خونمون بساط منتقل داشتیمنیشخند

 یک روز هم دلت میخواست خودت ناخنهاتو لاک بزنی اینم از نتیجه کارتاز خود راضی

خونه عزیز جون هم که میریم عاشق اینی که پشت مبلها قدم رو داشته باشیخیال باطل

یک بار هم بابا جون مداد رنگی واست خریده بود که کلی کیف کردی و حتی موقع خواب دستت بودبغل

اینجا هم عروسکهاتو کنارت گذاشتی که بخوابن و دلت هوای زمستون و لباسهای زمستونی کرده بودتعجب

 

این بود از سومین تابستان با هم بودنمون دختر گلمقلبقلب



[موضوع : ]
[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 19:23 ] [ ملیحه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد